چقدر زود به تو خو گرفتم و چه زودتر رفتی من شدم همان برج پیر و کهنه که پس از باران کبوتری از شانه هایش پرکشید و رفت و عمر باران عمر خوشبختی برج کهنه شد. وقتی آمدی باید می دانستم در پی هر آمدنی رفتنی هم هست ولی من غرق تو بودم. می خواهم برای آمدن باران دعا کنم که هر شب یک ستاره را از خلوت تیره ی شبانه اش به میهمانی گیسوانم بخوانم و برای نی لبک زن پیر کوچه مان کلوچه ببرم شاید باران امشب بیاید و آنقدر ببارد که دیگر کبوتر از پناه برج نپرد حتی اگر عمر این کهنه ی پیر به عمر باران نرسد.
نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت
17:54 توسط عاشق| |
| Design By : Night Skin |

